|
××!!کویر تنهایی!!×× |
|
!!آخر عشق و عاشقی دیونگیه!! |
يکی
بود يکی نبود، پادشاه ظالمی بود که به دنبال بهار می گشت، اما هر کاری ميکرد بهار
از راه نمی رسيد زيرا او بدجنس و ظالم بود و همواره سرزمين او پوشيده از برف و يخ
بود، تا اينکه روزی دختری با بهار در چشمانش به در کاخ پادشاه می آيد و از او طلب
مقداری غذا و آب و جايی برای خوابيدن می کند. اما
پادشاه با بی رحمی و ستم آن دخترک زيبا را راند. پادشاه به دنبال بهار بود اما به
دليل خودخواهی اش نتوانست بهار را در چشمان دخترک ببيند. دخترک
در جنگل سرگردان شد. در برف و کولاک به جلو حرکت ميکرد به اميد سرپناهی، تا اينکه
از دور کلبه ای را مشاهده کرد که نور چراغش در آن شب تاريک نمايان بود، دخترک زيبا
خود را به کلبه رساند و در زد، پيرمردی مهربان در را باز کرد و با مشاهده دخترک،
او را کنار آتش آورد تا گرم شود، اما دخترک در همان جا جان سپرد. فردای
آن روز هوا بشدت سرد بود و برف سنگينی باريده بود، پيرمرد دخترک را آرام و با
ملاطفت به خاک سپرد. روز بعد که پيرمرد بر مزار دخترک رفت مزارش پوشيده از گل و
سبزه بود و اين در زمين یخ بسته نيويورک بعيد بود.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:11 توسط ××نمیدانم×× |
در پناه قطره اشكي چون سيل
قطره آهي چون باد
تكه صبري چون برف
چه
دير آمد ولي آنگاه كه در اندوه تنهايي كسي ديگر نمي باشد كه سر را در
گريبان نگاه عاشقت ريزد و در گوشت كلام عشق را با تاب و تب خواند
ولي آيا در آن هنگامه شيرينو تلخ روزگار نا مراد آيا تو سر گرداني او را بفهميدي و در تنهاييش غمخوار غمهايش نمودي جان شيرين را ...
چرا بايد كه عشقش را كه با جان و كه با اندوه و صد افسون به پايت ريخت اكنون بنگري كه ديگر نيست نيست نيست ..
دگر آن شانه هاي پر ز ترس رفتنت نيست كه سر بر رون آن بگزاريو راز درون گو يي كه خواهم رفت خواهم رفت خواهم رفت
و آن قلبي كه روزي پر ز عشق بودنت بود دگر افسردو ديگر نيست
اگر روزي ز كوي ما به سوي عشق ديرينت سفر كردي برو عشق دل افسرده ام بدرقه راهت
كه برگشتي از آن ديگر نمي باشد براي تو ، كه ديگر عاشقي اندوهگين در انتظار رفتنت تاب تحمل را نمي آرد
و آيا ...؟ در آن سوي نگاهت عاشقي بود كه عشقت را چنين سنگين و پر اندوه و شيرين تر ز جانش آرزو باشد ؟!
هر آن هنگام كه وغط رفتنت آمد برو شيرين تر از اندوه عا لم كه بودن را براي بودنت و مردن را به پاي رفتنت ريزم .
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 23:23 توسط ××نمیدانم×× |
پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه بگین به این شکسته دل یه عمره دلواپسه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 2:9 توسط ××نمیدانم×× |
باید فراموشت کنم چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست .... تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:41 توسط ××نمیدانم×× |
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه این ثانیه ها خواهم مرد شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:16 توسط ××نمیدانم×× |